تبليغاتX
دلشوره های من

"...تهران خوب است،من به انجا نرفته م، اما حمیده میگوید در تهران ماشین های زیادی رفت و امد میکنند..آنجا مردم کیف در دست دارند..میگویند سرشان خیلی شلوغ است.هیچوقت مردم تهران بیکار نمی شوند.
مادرم می گوید تهران جای ما نیست،من نمیدانم تهران جای چه کسانی ست.در تهران برف می اید،مدرسه تعطیل میشود و بچه ها هم حتما ناراحت می شوند مثل ما.
علی پسر همسایه ما میگوید در تهران همه عینک به چشم میزنند وآنجا ترافیک است.از معلممان درباره ترافیک پرسیدیم،آقای معلم به ماگفت:ترافیک یعنی صف ماشن ها،ماشین ها منتظر می مانند تانوبتشان برسد و از جایی عبور کنند،
آقای معلم گفت:ترافیک یعنی معطلی..."

اینها را حسین  یکی از شاگردان روستای کالو می نویسد ..

اینجا تهران است
قلب ایران
پایتخت..
حسین جان  اینجا در تهران ماشین های زیادی رفت و امد میکنند اما هیچیک از کسانی که پشت فرمان ماشینشان نشسته اند نمیدانند توی ماشین بغلی چه خبر است،فقط وقتی به هم نگاه می کنند که ماشین بغلی از مال خودشان گرانقیمت تر و خوش رنگ تر باشد.
مردم اینجا هرگز برای مسافری که کنار خیابان در سرمای شدید یا گرمای وحشتناک ایستاده ترمز نمیکنند تا او را به مقصد برسانند مگر زنی با دختری که را ببینند که لباس آنچنانی پوشیده و آرایش اینچنانی!
و دیگرانی که می ایستند تاکسی هایی هستند که به قیمت خون پدرشان می خواهد تو را 500 متر جلوتر پیاده کنند

حمیده جان تو هم راست میگویی، حسین که ندیده و ای کاش هرگز هم نبیند ...

در تهران مردم سرشان شلوغ است
اینقدر سرشان شلوغ است که نمی توانند به چیزی غیر از خودشان فکر کنند
اینقدر سرشان شلوغ است که نه دلتنگی های تو را می بینند نه سُر خوردن قطره اشکت را به روی گونه..
اینقدر سرشان شلوغ است که حتی قول و قرارهایشان را هم فراموش میکنند

مردم تهران هیچوقت بیکار نمی شوند..راست میگویی.
اینجا همیشه کاری هست که انجام بدهی.حتی وقتی مثلا هیچ کاری نیست.
اینجا هیچکس زمان را برای آزار دادن دیگری،برای شکستن دل دیگری،برای حرف ناحق زدن پشت سر دیگری و برای چاله کندن برای دیگری از دست نمیدهد.
اینجا کسی به فکر آبروی کسی نیست.
اینجا کسی آبروداری کسِ دیگری را نمیکند چون از بی ابرو شدن دیگری لذت می برد٫آخر سوژه ای میشود برای حرف زدن و خندیدن و تفریح!
اینجا اینقدر سرشان اینقدر شلوغ است که یادشان نمی ماند به چه کسی چه حرفی زده اند چون بقیه را شبیه عروسک های بازی می بینند که بعد از مدتی یکنواخت و تکراری می شوند و باید جایگزینی...

حسین جان مادرت راست میگوید:تهران جای شما نیست
من هم به تو میگویم که مادرت راست میگوید؛آخر تهران جای من هم نیست!
تو نمی دانی تهران جای چه کسانی ست،من هم مثل تو!
من هم که تمام افتخار خانواده پدری ام اصالت "تهرانی بودنشان" ست و لقب یک  "بچه تهرانی" را یدک میکشم نمیدانم تهران جای چه کسانی ست.
اما می دانم تهران جای من هم نیست.
شاید تهران جای کسانی باشد که می توانند در این شلوغی سرسام آور بدون هیچ دغدغه و دلشوره های زندگی کنند و تلخی ها و سیاهی ها را مزه مزه .. و ادعای خوشبختی کنند.
اما من در تهران خوشبخت نیستم.
و اینجا جای من هم نیست!

شاید تهران جای کسانی باشد که می توانند در کوچه ها و خیابانهایش راه بروند و خاطره های ریز و درشتشان را به دست باد و عبور ثانیه ها بسپارند و بگویند:زندگی همین است دیگر..باید حال کرد!
اما اینجا جای من هم نیست!

شاید تهران جای کسانی باشد که می توانند روبروی هم لبخند بزنند و در دل بدترین و تلخ ترین کینه ها و دشمنی ها را نسبت به هم داشته باشند و باز هم یکدیگر را در آغوش بگیرند و ادعای صمیمیت کنند.
اما اینجا جای من هم نیست!


شاید تهران جای کسانی باشد که می توانند دل به دلِ صد دل ببندند و آخرِشب باز هم بیدل سر روی بالش بگذارند و خواب دختر شاه پریان ببینند یا شاهزاده ای با بی.ام دبلیوی بژ.
اما اینجا جای من هم نیست!
راستی گفتم بی.ام.دبلیو..شاید ندانی چیست.از آقای معلمتان بپرسی بهتر میداند.یکی از همین ماشین های ست که تهرانی ها سوار میشوند و پز خوشبختی را میدهند و ...


شاید تهران جای کسانی باشد که هر قدر مارک لباسهایشان معتبرتر و متراژ خانه ها یشان بزرگتر باشد از خداوند دورتر میشوند و ترجیح میدهند در کافه های روشنفکری بنشینند و قهوه بخورند و مذهب را انکار کنند و من هم مثل تو نمی دانم وقتی دلشان میگیرد دست به ضریح کدام امام زاده میگذارند و با چه کسی
بی تعارف دردِ دل میکنند تا ارام بشوند.
اما اینجا جای من هم نیست!

در تهران برف می آید،اما خیلی ها خوشحال می شوند شاید چون مجبور نیستند همدیگر را ببینند،شاید هم چون می توانند چوب های اسکی شان را بردارند و به پیست های اسکی بروند و تفریح کنند و به چیز دیگری جز خودشان فکر نکنند.


در تهران همه عینک به چشم میزنند.بعضی ها چون کمتر می بینند عینک میزنند تا بهتر ببینند این شلوغی و ازدحام و خاکستری ها رو  ..و بعضی ها هم عینک میزنند تا بقیه را کمتر ببینند اما در عوض بقیه آنها را بهتر و بیشتر ببینند.
عینک های آفتابی ِمارک دار و قشنگی که هر کسی را خوش تیپ تر میکند و ...عده کمی هم هستند که عینکهای آفتابی میزنند تا کسی سرخی چشمها و خیسیِ اشکهایشان را نبیند،که اگر هم کسی ببیند شانه ای بالا می اندازد و رد میشود و در دل لبخند میزند که چه خوب من اینجوری نیستم!!!!
اما اینجا جای من هم نیست!

در تهران ترافیک زیاد است،ترافیک ماشین ها،ترافیک آدمها،ترافیک شغل ها ..
در تهران حتی در دلِ ادمها هم ترافیک است
آدمها در صف دل یک آدمِ دیگر منتظر می مانند تا نوبتشان برسد،بعد که نوبتشان رسید..... (ولش کن ،ندانی بهتر است)
در تهران وقتی خیابانها ترافیک است،مجبوری موسیقی چیزی گوش کنی و گهگاه پکی به سیگارت بزنی  و منتظر بشوی تا چراغ سبز شود یا اتوبان باز!


در تهران ترافیک  بیکاری هم زیاد است .ادمها توی صف ایستاده اند تا برای تو کوچکترین مشکلی یا دردسری به وجود بیاید و نتوانی به موقع سرکارت حاضر شوی  یا حتی بخواهی مرخصی بگیری،آن وقت در کمترین زمان ممکن جای تو را بگیرند و در دل به تو پوزخند بزنند.


در تهران حتی برای حرف زدن هم ترافیک است،تو برای حرف زدن با یک آدم دیگر هم باید توی صف باقی بمانی،مهم نیست حتی اگر این آدم نزدیکترین آدم زندگی ات باشد.از چند ساعت تا چند روز و شاید چند ماه،منتظر می مانی !گاهی هم وقتی نوبتت می رسد که یا  اصلا حرفت یادت رفته یا دیگر حرفی نداری!


در تهران ترافیک یعنی معطلی،یعنی انتظار،یعنی فکر کردن به خیلی چیزها،یعنی بی حوصلگی،یعنی وقت نداشتن ها،یعنی فراموش کردن.
راستی یادم رفت بگویم که اینجا در تهران مردم فراموش کار هم هستند،حافظه هاشان ضعیف است،همه چیز زود یادشان می رود،اینجا آدمها گاهی خوشان  را هم فراموش میکنند،اینقدر برای آینده هول هستند که گذشته را هم از یاد می برند،گذشته را..حرف هایشان..قول هایشان را ..حتی اشک هایشان را !

اما اینجا جای من هم نیست!

اینجا تهران است
اینجا کسی به کسی بدون هدف کمک نمیکند.
اینجا آدمها مسافرهای گذریِ زندگی یکدیگر هستند و وقتی خستگی شان در می رود و می خواهند بروند تکه ای از میزبان را هم با خود می برند و هرگز نمیفهمی چه چیزی را،فقط جای خالی اش را حس می کنی!

اینجا تهران است
قلب ایران!
حسین جان اما اینجا جای تو نیست،جای من هم نیست!
کاش جای دیگری جای من بود،تو که جای خودت را داری،روستای "کالو"..جایی به این قشنگی که برج میلاد هم ندارد تا هر از گاهی دختری یا پسری خودش را از آن بالا به سوی آرامش ابدی پرتاب کند!


اما کاش من هم جایی داشتم،کاش اینجا به "زور" جای من نبود.
کاش من هم جایم را پیدا کنم و چمدانم را برای همیشه آنجا بگشایم.
کاش اینجا تهران نبود!

 


مرتبط: عبارات داخل پرانتزِ ابتدای پست مربوط به گزارش اجتماعی -روز 5شنبه 29فروردین87 - روزنامه اعتماد نوشته نبی بهرامی  و حمید شعرانی است،متاسفانه گاهی  نسخه اینترنتی روزنامه دچار مشکل شده و قابل لینک نیست.اما وبلاگ تنها معلم تنها مدرسه این روستا به روز است  :
www.dayyertashbad.blogfa.com

پی نوشت: معذرت می خواهم،اگر کمی تلخ بود...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 11 توسط شیوا |

گاهي وقتها چقدرساده عروسك مي شويم ٬نه لبخند مي زنيم نه شكايت مي كنيم.. فقط، احمقانه سكوت مي كنيم ...

پ.ن:شعله بدون فریاد ٬میکشد زبانه !

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27ساعت 2 توسط شیوا |

در این روزها و شرایط آخرین چیزی که می توانستم  تحمل کنم ظاهر شدن این لکه های قرمز ِ کهیر و ورم کرده لعنتی و به عبارت علمی تر آلرژی روی صورت و بدنم بود که به یاری خدای بزرگ از این موهبت هم بی بهره نماندم.
لب پایینم بیشتر شبیه کسانی شده که پروتز میکنند و تلاش دارند تا به ورژن نامتعارف "آنجلینا جولی" تبدیل شوند !!!!!!!!!!!
آقای خدای عزیز تصور نمیکنید: من و اینهمه خوشبختی محاااااله؟!!

پ.ن:از شدت خارش به مرز جنون رسیده ام.(جناب دکتر هم تجویزاتی فرمودند اعم از آمپول و قرص و..نکته اصلیش این بود که خاطر نشان کردند منشاء عصبی دارد! نقطه ته خط.)

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت 14 توسط شیوا |

زندگی حکمت غریبی دارد،وقایع ناگوار و بی ملاحظه اند.اصولا چیزهای ناجور به هجوم یک طرفه بسنده نمیکنند،و مثل تیغ دو سر و شاید چند سر از دو یا چند جهت بر سرت آوار می شوند.
این یک قاعده است،ازسر تجربه یا اجبار آن را به خوبی دریافته ام.
افسوس بعضی چیزها همانقدر تو را به اندازه نکرده ها آزار میدهد که بابت بسیاری کرده ها ..
زمان از دست می رود و فقط ای کا ش ها باقی می ماند
ای کاش ها..
سوال های بی جواب..
چراهای بی پایان..
زمان که می گذرد آدم متوجه خیلی چیزهامی شود
زمانی که می توانستیم و نمی خواستیم و حالا که سراپا خواستن هستیم و حیف..نمی توانیم!
دوستی دارم که میگوید :تنها که باشی ابتذال از هر سو به طرفت هجوم می آورد،سطح سلیقه ات پایین می آید و شاءنت را تنزل میدهدو روزی می رسد که به بدترین ها رضایت میدهی...
نمیدانم چرا نمیتوانم حرفش را بپذیرم
شاید هم راست بگوید بندهء خدا ...
اما هرگز نگذاشته م این بلا سرم بیاید.
اگرچه به اقتضای زمان و مکان مثل هزاران نفر افسوس کرده ها و نکرده ها را دارم .....
راه هایی که نرفته ایم و راه هایی که ای کاش هرگز نرفته بودیم..
گاهی مثل این روزها ذهنم پر از چراهای بی جواب است
و هیچکس نیست تا بگویدم..
چراهایم بی جواب مانده ست و خواسته هایم بی پاسخ...


پ.ن:برگردون عمر رفته مو حتی واسه یه ثانیه،دل خوش کنم حتی دروغ،از من مگه چی باقیه ................

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/19ساعت 18 توسط شیوا |