٩٧ داره به نيمه نزديك ميشه، نميدونم چندسال گذشته از روزگار پرجنب و جوش بلاگري، نميدونم كي الان كجاست از بچه هاي اون روزا..
اين روزا همه اينستاگرامر و فيسبوك باز و تلگرامي شدن. همه حتا خود من.
اومدم پيش يكي از دوستاي قديمي تو يه كشور ديگه، اون سالها روزگارمون توي وبلاگ حال ديگه يي داشت، حالا زندگي هامون همه گي جوور ديگه س، حرف وبلاگ هامون شد، همين الان كه ساعت١شب اينجاست.. اومدم ببينم چه خبره، خيلي ها رو كليك كردم و ديدم صفحه هاشون نيست، غصه م شد.
ديگه يعني همديگه رو پيدا نمي كنيم؟
قصه اين سالها جز روزمرگي ها شايد خودش ده تا وبلاگ بشه، اما در نهايت بايد بگم از همه سختي ها رد شدم و تجربه هاش رو دوست دارم، حتا تجربه هاي تلخ و آدماي زهردارش رو..
امروز در سي و هفت سالگي سرشارم از تجربه و اشراف اجتماعي، به زندگي، جامعه، كار و روابطم.
درنهايتباهمهسختيهاياينروزها... " منزندهامهنوزوغزلفكرميكنم"
اگردوستداشتينبياينواينستاگرامبراممسيجبذاريدتابدونموببينمتونمنبااينايدياونجام: @shiva_aba